رمان دختر اتش7

خرید بک لینک
به هوش که اومدم تو بیمارستان بودم و یه خانم دکتر و یه آقای دکتر بالاسرم بودن.فکر کردم فقط یه بیهوشیه چند ساعته بوده اما دقایقی بعد فهمیدم دو ماهه تو کمام.دور سرم باندپیچی شده بود.ساعت6صبح بود.خانم دکتر لبخندی زد و گفت عزیزم ضربه مغزی شده بودی شانس آوردی زنده موندی.به مامان بابات زنگ زدم ساعت12ظهر میان.خوشحال شدم.خانم دکترم لبخند زنان رفت.کلمه آی سی یو بر در شیشه ای بیمارستان نوشته شده بود.یه عالم مریض بودن.تقریبا بیشترشون قبل از من به هوش اومده بودن.یکی از اونها دختری همسن من بود که پدر اون پلیس بود و برای همین همون مردا(شهاب و آرش)اون رو دزدیدن.اون رو بعد از من دزدیدن و با چاقو زدن تو قلبش اوهن فقط دو روز تو کما بود.یکی از اونها یه دختر3ساله که دوماه بعد از تولدش مادرش اون رو از طبقه سوم ساختمون پرت میکنه پایین و بعد از دو سال دکترا میفمن ولی دیگه دیر میشه و دخترک میره تو کما.البته اون خیلی با من خوب بود و یه روز قبل از من به هوش اومده بود.موهاش طلایی بود و کوتاه و فر.چشماش سبز بود.اسمشم تلما بود.اون دختر همسن منم موهای بلند نارنجی داشت و چشمای مشکی.یه کم غذا خوردم و خوابیدم.ساعت12بیدار شدم و تو بخش بودم. همون لحظه مامان بابام اومدن و حسابی بغلم کردن و گفتن آرش اعدام شد و شهاب دو هفته دیگه اعدام میشه.گفتم خودم صندلی مرگ رو از زیر پاش میکشم.قبول کردن و گفتن اگه خوب باشم یه هفته دیگه و اگه حالبم خوب نباشه12روز دیگه مرخص میشم.در حال حرف زدن بودم که نفسم گرفت و از حال رفتم.دیدم تو آی سی یو هستم و تلما و جولیا نگاهم میکنن و میخندن و میگن شانس آوردی یه لوله تو دماغم بود و یه عالم دستگاه به قلبم وصل.یه ماسک اکسیژنم رو صورتم.حالم بد بود.خیلی خیلی بد.پدر مادرم رو دیدم که با دست علامت12روز دیگه رو نشون میدن.لبخندی زدم.از پشت شیشه آی سی یو مادر و پدرم بودن...

دختر کاراته کار...

ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 20:56

صفحه بندی