امروز با خواهر بزرگترم نلی رفتیم به اون کلبه و فقط یه نامه پیدا کردیم.اومدیم خونه و شروع به خوندن نامه با پدر و مادرمون کردیم:من در سال1354بعد از مرگ دختر و همسرم توی کوچه راه میرفتم که یه مدرسه دخترونه دیدم که بچه هاش تعطیل شده بودن با دیدن کلاس اولیا فکری به ذهنم رسید.به سمت یکی از اونها رفتم و گفتم=کلاس چندمی؟؟گفت=اول مامانم نیومده ندیدینش؟؟گفتم=من همکار مامانتم سوار ماشینم شو تا بچه های دیگه رو هم بردارم و بریم.با همین راه کار چند تا کلاس اولی دیگه رو هم دزدیدم و سوار ماشین کردم.بعد چند تا آبمیوه رو خریدم و بعد از مسموم کردن بچه ها به سمت کلبه ام رفتم و اونها رو زندانی کردم.دو هفته بعد هم دوتاشون از شدت مسمومیت مردن سه تای دیگه رو به همراه اون ها داخل چاه فاضلاب کردم و سریع به یه جای دیگه رفتم و کلبه ای دیگر ساختم.پلیس اونها رو پیدا کرد ولی من رو نه.باز به کارم ادامه دادم و دو تا از بچه ها که بعد از دزدیده شدن فرار کردن لوم دادن و 2سال زندانی شدم.بعد از اون مدام آد ربایی میکردم و دخترهای دو قاضی رو هم دزدیدم.....
اون یه آدم ربا بود.
مهم اینه که من الان زنده ام.هیچ وقت خورشید زیر ابر نمیمونه هیچ وقت
پایان
رمان بعدی به زودی گذاشته میشه
دختر کاراته کار...ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال میکنید
برچسب: قسمت آخر رمان دختر يخي پسر آتش, نویسنده: بازدید: 53