آروم آروم خوابم برد.با صدای مارال بیدار شدم.ساعت6صبح بود.رفتم دست و صورتم رو شستم و صبحونه خوردم.اومدم تو اتاق مارال اماده بود.موهاش رو گوجه ای جمع کرده بود و یه لباس آبی و دامن صورتی پوشیده بود.من هم لباس پوشیدم و موهام رو بافتم.یه لباس بنفش با دامن سفید.پاسپورتم رو برداشتم و با مارال و خواهر خانم الیورت به فرودگاه رفتیم.باورم نمیشد که به زودی قراره پدر و مادرم رو ببینم.توی فرودگاه خانم الیورت من و مارال رو بوسید و توصیه های لازم رو کرد.با مارال سوار هواپیما شدیم.مارال گفت=راینا به نظرم اسم واقعی ما اینا نیست.گفتم=احتمالا وقتی پدر و مادر رو پیدا کنیم میفهمیم.خندید.چند ساعت بعد نهار خوردیم و 4صبح رسیدیم.از هواپیما پیاده شدیم.آروم آروم تو شهر قدم زدیم تا قصر رو پیدا کردیم.به زور اجازه رفتن به داخل رو گرفتیم.رفتیم داخل و وقتی قضیه رو گفتیم.بعد از دقایقی یکدفعه ملکه گفت=دخترام اومدن.بعد به من گفت=لیزااااا دلم برات تنگ شده بود.و به مارال گفت=دایانا خوشحالم که دختر کوچکترمم میبینم.بعد از دقایقی با لباس زیبا در مراسم تاج گذاری بودیم.بالاخره مردم شاهدخت های سرزمینشون رو دیدن.چند روزی گذشت.خوشحال بودم که اصالت واقعیم رو پیدا کردم.داشتم احساس خوشبختی میکردم که.....تلفن قصر زنگ خورد.گوشی رو برداشتم صدای نامادریم اومد که گفت=من هرگز نمیمیرم.....پدر و مادر گفتن کیه؟؟از ترس زبونم بند اومده بود.دایانا فهمید و به پدر و مادر گفت.نفسم گرفت و یکدفعه جیغ بلندی کشیدم و از حال رفتم.به هوش اومدم.بغل مامان و بابا بودم.ترسیده بودم و گریه میکردم که اونا گفتن=نترس دیگه رفت راه حل کشتنش رو فهمیدیم و بعد از کشتن سوزوندیمش.خندیدم و دوباره زندگی جدیدی رو آغاز کردیم......
پایان
امیدوارم از رمان خوشتون اومده باشه.
دختر کاراته کار...
ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال میکنید
برچسب: رمان نقاب شیطنت قسمت اول,رمان نقاب عشق قسمت اول,رمان نقاب عاشق قسمت اول, نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 1:44