
امروز یه سورپرایز دارم الان قسمت جدید رمان رو میزارم و بعدش هم خلاصه داستان مختارنامه تا الان که امروز قسمت13ام اش رو میده
قسمت ششم از شدت ترس لبم رو میگزیدم و خودم رو عقب میکشیدم یکدفعه دیدم اون مرد سیاه پوش رو بنده رو از صورتش برداشت اوووون اون یه دختر بود.همون دختر که من رو به نامادریم لو داده بود.سریع چاقو روی میز رو برداشتم و به سمتش رفتم.خندید و گفت=تو فلجی نمیتونی هیچ کاری کنی؟؟گفتم=فلجم اما زنده ام.بعد وحشیانه به سمتش حمله ور شدم و در حالی که با دست چپم مارال و با دست راستم چاقو رو گرفته بودم چاقو رو توی پهلوش فرو کردم.حالا فقط نامادریم مونده بود.به سمتش حمله کردم دستم رو گرفت و پرتم کرد زمین.ناامید نشدم دوباره حمله کردم و دستش رو که یه تیکه استخوان بود قطع کردم.افتاد زمین.چاقو رو به سمتش بردم و با یه ضربه به قلبش کارش رو تموم کردم.با کمک مارال جسداشون رو تو باغچه دفن کردیم و فرار کردیم.قبل از فرار یه کم آرایضش کردم تا کسی من رو نشناسه و شنل سفید پاره ای رو پوشیدم.مارال هم آرایش کرد و یه شنل صورتی پاره پوشید.به جز شنل و لباس بلند و جوراب شلواری چیزی نپوشیده بودیم.هوا برفی بود.نگاه تمسخر آمیز مردم خصوصا به من که ویلچرنشین بودم دیوونه کننده بود.در همین حین یه خانم40-50ساله نزدیک شد.پوشش مرتبی داشت و سمت ما اومد و قضیه رو پرسید.با کمی تردید گفتیم و با ناراحتی گفت=حالا که دو هفته تا پروازتون مونده بیاید خونه من بمونید.ما رو میشناخت آخه اون خواهر خانم الیورت بود و از طرف اون مامور شده بود اگه پیدامون کرد ببره خونش تا وقت پروازمون.زن با لبخند گفت=من دو تا دختر داشتم.شوهرم روز به دنیا اومدن دختربزرگم ما رو ول کرد و رفت یه زن دیگه گرفت.اسم دخترم رو نفس گذاشتم.وقتی نفس سه ساله بود دختر کوچیکم نازی به دنیا اومد.یه سالش شد که یه روز نفس گفت بریم بیرون.قبول کردم سریع لباس پوشید و جلو در خونمون ایستاد.تا خواستم برم بیرون آتش سوزی شد و پام به گهواره نازی گیر کرد و من و نفس بیرون موندیم و نازی تو آتیش.آتیش نشان ها اومدن ولی نازی مرد.دیگه تنها امیدم نفس بود.چهار سال گذشت و نفس8سالش بود و تو کلاس دوم معلم همینکه قضیه رو فهمید نفس رو مقصر دونست و گفت=اگه میخوای خواهرت خوشحال بشه با من بیا.نفس با معلم رفت.معلم که یه زن روستایی بود که تلزه به شهر اومده بود نفس رو دزدید و بعد از سه روز کشتش.اشک از گونه هاش روون شد و گفت=رسیدیم خونه.من و مارال نگاهی به آپارتمان کردیم.خواهر خانم الیورت گفت=دیگه هیشکس تو این آپارتمان نموند.من همه واحداش رو خراب کردم جز واحد خودم.داخل خونه اش شدیم.شمع های جور و واجور روی شومینه بود.فضای خونه بی روح بود معلوم بود از زمان مرگ دختراش خیلی دپرس شده.اومد و شومینه رو روشن کرد.با لبخند بخش های مختلف خونه رو نشون میداد که رسید به اتاق دختراش.با بغض داخل شد.دیوار های اتاق با رنگ صورتی پوشانده شده بود.داخل کمد لباس ها یک عالم لباس زیبا بود و اتاق پر از عکس های نفس و نازی.خواهر خانم الیورت با دقت عکس ها رو نشون داد.توی یکی از عکس ها نفس با یونیفرم مدرسه بود.خانم الیورت آهی کشید و گفت=این عکس مال یه روز قبل از دزدیده شدنشه.مارال گفت=علت آتش سوزی چی بود؟؟خواهر خانم الیورت با اندوه گفت=همسایه ها گفتن لوله گاز ترکیده.حتی دادگاه هم تایید کرد.گفتم=از معلم نفس شکایت کردین؟؟گفت=آره.اعدامش کردن.چند روزی رو پیش اون سپری کردیم.شب قبل از پرواز ما رو بوسید و گفت=امیدوارم پروازتون با موفقیت باشه.چراغ رو خاموش کرد و رفت.زیر لب به مارال گفتم=این دفعه استرس ندارم یادته دفعه قبل چقدر استرس داشتیم و اون...دستش رو روی لبم گذاشت و گفت=هیس بخواب....خوابیدم و.....
و حالا نوبت مختارنامه شد" alt="" />
خب داستان از این قراره که واقعه کربلا تموم شده و مختار تو زندان ابن زیاده بعد از یه مدت طولانی به دستور یزید آزاد میشه حالا مختار قصد داره که قیام کنه وقتی آزاد میشه میره یه سر به دوتا زناش مکیزنه و بعد میره مکه.تو مکه انقدر میگن که با عبدالله بن زبیر بیعت کن که میره و بیعت میکنه.وقتی شامیان به مکه8 حمله میکنن و جنگ بین آل زبیر و اونها رخ میده و آل زبیر پیروز میشه.مختار طی جریاناتی که رخ میده میفهمه که آل زبیر آدمای خوبی نیستن برای همین چند نفر رو شبیه خودش میکنه
و فرار میکنه و میره کوفه.ال زبیر میفهمن و هر چقدر دنبالش میرن پیداش نمیکنن.بعد از جنگ شام و مکه یزید از اسب میفته میمیره و طایفه ای جدید به نام طوابین به وجود میاد.کار این طایفه عملا گریه زاری بوده اینا وقتی امام حسین به کمک نیاز داره نمیرن و حالا هم پشیمونن(خو از اول میرفتین دیگه
)و قصدشونم اینه که انتقام خون امام حسین رو بگیرن و شهید بشن(خوب دقت کنید اینا کلا حدذفشون فقط اینه که بمیرن)از یه طرف عبدالله بن زبیر هم دو نفر رو میفرسته که برن کوفه و در نقش امام جماعت و نماینده خلیفه برن اونجا و مختارم زندانی کنن یا بکشن.از یه طرف مختار فهمیده و اینا رو میدونه.از اون طرف اون دو تا میرن رو مخ نماینده طوابین سلیمان بن؟؟؟(بقیه اسمش رو یادم نمیاد)که چرا مختار نیست و دعوتش کنید و اینا....بعد تو میدان جنگ بین شامیان و طوابین یه نامه میفرستن برا مختار که بیا کمکمون.قاصد هم اول میره پیش ابن زیاد و تعداد لشگریان اونا رو میگه ابن زیاد میگه اونا خیلی زیادن تازه هر یه نفرشون اندازه یه سپاه ماست(زورش)مثلا همین مختار.قاصد میگه مختار نمیاد.از اون ور قاصد نامه رو به مختار میرسونه مختارم به یاراش میگه برین ولی سعی کنین از جنگ منصرفشون کنید تا خون کمتری ریخته بشه.خلاصه طوابین جنگ اول رو میبرن اما تو جنگ دوم میبازن.از اونه ور اون دوتا مردا مختار رو نصفه شبی زندانی میکنن.بعد از؟؟؟روز آزاد میشه و ازش تهد میگیرن شر درست نکنه و.....
راستی مختارنامه هر شب از شبکه آی فیلم ساعت10پخش میشه حتما ببینید
پ.ن=شکلکای جدیدم خوشگله آدرس سایتش رو تو لینکام گذاشتم
ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50