دقیقه ها میگذشت ولی خبری از مارال نشد.نگران شده بودم.یه پرستار اومد قضیه رو که گفتم فقط گفت=متاسفم براش دعا کنید رفته تو کما.داشتم دیوونه میشدم.به زور اجازه گرفتم تا تو آی سی یو ببینمش.رفتم داخل آی سی یو صورتش مثل برف سفید سفید بود و کلی دستگاه بهش وصل بود.موهاش خیس بود و با دستگاه نفس میکشید.لبش رنگ خون گرفته بود و دستش گچ گرفته شده بود.دکتر رو دیدم بهش گفتم=چرا بهم دروغ گفتین؟؟گفت=ما درذوغ نگفتیم و نامه پزشکی قانونی رو بهم داد.خودم رو روی ویلچر کشیدم جلو و شروع به خوندن کردم=بیمار به دلیل از دست رفتن خون شدید و آسیب قلبی هنگام عمل دست به کما رفته.چیزی که میدیدم رو باورم نمیشد.گریه کردم.یکدفعه یه پرستار اومد و گفت=باید برید آلمان.گوش ندادم و گفتم=من میخوام اگه کاری برای بهبودی خواهرم میتونم بکنم انجام بدم.نگاهی به من کرد و گفت=میتونی یه کلیه ات رو به اون بدی؟؟اشک شوق روی گونه هام لغزید و گفتم=آره.با پرستار رفتیم پیش دکتر و دکتر گفت=عمل میفته یه هفته دیگه.گفتم=اشکالی نداره من حتی اگه فردا هم باشه انجام میدم.تو این یه هفته خواب و خوراک نداشتم.حالم خیلی بد بود میترسیدم و احساس گناه داشتم ترسم از ناموفق شدن دوباره عمل بود و احساس گناهم از اینکه چرا پرواز کردیم؟؟چرا یه راست نرفتیم آلمان؟؟و هزار تا سوال دیگه.یاد4سالگیم افتادم که با مارال تو پرورشگاه بودیم.بهم میگفت=راینا بیا بازی؟؟عاشق بازی کردن بود با موهای طلاییش که کوتاه بود و با رنگ خاص چشماش ترکیب شده بود و لحن زیباش دل همه رو برده بود.من هم دست کمی از زیبایی نداشتم.موهام خرمایی و بلند بود.همیشه باز میذاشتم.چشامم عسلی بود و در کنار مارال زیبایی هامون چند برابر میشد.هر روز که به روز موعود نزدیکتر میشدیم بهتر میشدم.انگار مارال تو قلبم میگفت که برمیگرده.بالاخره روز موعود رسید.صبح رفتم اتاق عمل و بیهوشم کردن.با صدای مارال به هوش اومدم.چیزی که میدیدم رو باورم نمیشد مارال صحیح و سالم کنارم وایساده بود و میخندید.گفت=ممنونم که با دادن کلیه ات نجاتم دادی.پریدیم بغل هم و در آغوش هم گریستیم.....
دختر کاراته کار...
ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:04