موضوع=ماجرایی.ترسناک
به قلم=زهرا
خلاصه رمان=داستان در مورد یه دختر15ساله به نام رز هست که میفهمه مادرش مادر واقعیش نیست و پدرش رو هم تو سه سالگی از دست داده و دنبال پدر و مادر واقعیش میره که.......
قسمت اول
ساعت12ظهر بود.به همراه مادرم تو حال نشسته بودم که یه کاغذ دیدم اون با اصرار میخواست کاغذ رو بگیره که کاغذ رو خوندم=این دختر در سال....توسط خانم الیزابت از پرورشگاه خریداری شده.ناخودآگاه اشک تو چشمام حلقه زد و متوجه چهره بهت زده نامادریم شدم.رفتم تو اتاقم و مشغول گذاشتن وسایلم داخل چمدون سرخابیم شدم که صدای پاش اومد سریع وسایلم رو جمع کردم که اومد داخل اتاق و بغلم ایستاد.بی توجه به اون جوراب شلواری سفید و لباس بلند سفیدم رو پوشیدم و یه ژاکت هم روش و چمدونم رو برداشتم که برم دنبال پدر و مادر واقعیم.با آرامش گفت=نرووو تو باید پیشم بمونی.دستش رو که کنار در اتاقم گذاشته بود پس زدم و چند قدم دور شدم که جلوم صبر شد.عصبانی بود با لحنی عصبانی گفت=بزار یه چیزی رو بگم...یکدفعه دیدم صورتش سفید شد و چشمای آبیش رنگ خون شد و دوتا دندون مثل خون آشام ها در آورد.فکر کنم اونه یه خون آشامه یا یه....دویدم و به سمت کوچه فرار کردم.نفس نفس میزدم.راه پرورشگاه رو پیش گرفتم که وسط راه دیدم یه ماشین که نامادریم توش بود نزدیکم شد خواستم فرار کنم که پام گیر کرد و به سنگ و از حال رفتم.به هوش که اومدم افتاده بودم رو زمین و رد چرخ های ماشین روی جوراب شلواریم بود.در حالی که از شدت درد اشک میریختم آروم بلند شدم و راهم رو ادامه دادم.پام درد داشت فکر کنم پیچ خورده ولی من باید پدر و مادر واقعیم رو پیدا کنم.لبم خونی بود و دستام یخ کرده بود از توی چمدونم پالتوم رو درآودم و با چتر زیر بارون راه پرورشگاه رو در پیش گرفتم.کمی بعد به یه پرورشگاه رسیدم.مدیر اونجا خانم پیری بود که بعد از شنیدن توضیحاتم من رو به یاد آورد و با مهربانی برام قهوه آورد و من رو روی یه مبل نشوند و گفت=دخترم رز میخوام یه چیزی رو بگم.این زن تورو از پدر و مادرت میدزده چون اونا شاه و ملکه بودن و تورو میزاره پرورشگاه و بعد از سه سال دوباره تو رو میگیره چون داشتی بزرگ میشدی و ممکن بود پدر و مادرت تو رو پیدال کنن من آدرس قصر پدر و مادرت رو میدونم.اون یه آدرس داد.مسیر در یکی از شهر های دور بود.
دختر کاراته کار...ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 34