رمان دختر اتش5

خرید بک لینک
شهاب رفت.دست و پام باز بود.شروع کردم به آواز خوندن.یه آواز غمگین.در حالی که راه میرفتم صدای ماشین پلیس می اومد.ناخودآگاه گریه ام گرفت.شاید اشک شوقه شایدم اشک ترس؟؟یه آینه روبروم بود.نگاهی به خودم انداختم.موهای بلند خرماییم باز شده بود و افشون و خیس بود.خون پیشونیم بند اومده بود.یه رد نازک از اون زخم مونده بود.روی گونه هام خراش افتاده بود.رنگم پریده بود و سفید سفید شده بودم.تقریبا عین روح.لبم خونی بود.یه لباس سفید حریر تنم بود.عاشق این لباس بودم.برای دبیرستانم پوشیده بودم.دستام یخ زده بود.فکر کنم خیلی خون ازم رفت.قطره اشکی روی گونه ام لغزید.پلکم سنگین شد و خوابم برد.با صدای شهاب که پشت در اسمم رو صدا میزد بیدار شدم.در اتاق رو محکم گرفتم و گفتم_برووووووو.تو نزاشتی با بابام صحبت کنم و گریه کردم.گفت_باشه اگه بزارم راضی میشی؟؟گوشه در رو باز کردم و از لای در گفتم_دیگه گول نمیخورم و گوشیش رو کشیدم.گفت_باشه منم همینجا میمیونم تا تلفنت تموم بشه.با اکراه قبول کردم و شماره بابام رو گرفتم و شروع قبه حرف زدن کردم-بابا.پدرم از پشت خط گفت_جانم.تو خوبی.گفتم_نه.گفت_عسلکم تحمل کن تا بیام.با بغض گفتم_باشه خداحافظ.گوشی رو قطع کردم و دادم شهاب.شهاب اومد داخل و دستش رو سمت گلوم برد که خفه ام کنه ولی من سریع دستش رو گرفتم و پرتش کردم زمین و گفتم_حالا نوبت منه. بعد دستم رو روی دهنش گذاشتم و گوشی رو گرفتم.با چاقو ضربه ای به شکمش زدم.خب فکر کنم مرد.توی جیباش رو نگاه کردم.یه عالم کلید بود.همه رو برداشتم.از اتاق اومدم بیرون.کسی داخل خونه نبود.با احتیاط راه میرفتم.یه صدای پا اومد.پریدم داخل یه کارتن.اون دوتا برادرا اومدن.سریع چاقو رو گرفتم بیخ گلوشون.یسکیشون گفت_اگه حرفت رو گوش نکنیم چی میشه؟؟با چاقو کشتمش.اون یکی ترسید و گفت_تا در خروجی راهنماییت میکنم.کمی که راه رفتیم سه تا راهرو بود.اون پسر گفت_اسمم آرشه.آرش صدام کن.در ضمن باید از راهرو وسط بریم.گفتم_باشه.رفتیم.راهرو خیلی تاریک بود.به یه نور رسیدیم.البته بعد از20دقیقه را رفتن.به سمت نور رفتیم.یه در بود.آرش گفت_کلید داری؟؟گفتم_آره. و دیدم مشکوک میزد برا همین زدم کشتمش.هوا سرد بود.کاپشنم جلو در افتاده بود.اون رو پوشیدم و در رو باز کردم.یه رانا مشکی پارک بود.سوییچ دستم بود.ولی ترجیح دادم با ماشین نرم.

دختر کاراته کار...

ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 13:28

صفحه بندی