رمان دختر اتش2

خرید بک لینک
نگاهی به دور و برم کردم.کسی نبود.فقط من و اون سه تا مرد.ترسیده بودم.قیافه شون آشنا بود.با دقت بیشتری نگاه کردم.چرا هیچی یادم نمیاد؟؟بغضم گرفت.یکی از مردا سمت اون مرد که تو گچ بود رفت و در گوشش پچ پچ کرد.نگاهی تاسف امیز به من انداختن و رفتن.بغلم یه پنجره بود.خخودم و کشیدم سمتش.منظره بیرون برام ناآشنا بود.علف های سبز و بلندی دور تا دور محوطه بیرون رو محاصره کرده بود.پرنده هم پر نمیزد.سکوت وحشتناکی به محیط حاکم بود.صدای بلند رعد و برق اومد.بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.صدای پا اومد.یه مرد اومد و بندای صندلی رو باز کرد.خواستم فرار کنم که دستم رو گرفت.دستش رو گاز گرفتم.جیغ بلندی کشید.پرتش کردم رو صندلی و اون رو صندلی رو بستم.حالا میتونم فرار کنم.یه صدای پای دیگه اه خودمو توی یه کارتن قایم کردم.اون یکی مرد تا اومد سریع پریدم و یه لگد تو شکمش زدم و اونم بستم به یه صندلی دیگه.اون یکی اومد ولی دست و پاش شکستس و کاری نمیتونه بکنه.اووووم......

دختر کاراته کار...

ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:25

صفحه بندی