گفتم_اون دوتا مرد کی هستن؟؟گفت_برادرام هستن.اونی که زدمش برادر آخریم بود و اون یکی همونی که باهاش عهد کردم.
شهاب رفت و قبل از رفتن گفت_متاسفم.....
گفتم_چرا؟؟چیزی شده؟؟نکنه میخوای من رو بکشی؟؟
سرش رو به نشونه بله تکون داد و جمله قبلی رو تکرار کرد.اشکی روی گونه ام لغزید.گوشی شهاب روی تخت جا مونده بود.برداشتم و شماره پلیس رو گرفتم که شهاب اومد.گوشی رو از دستم کشید بیرون و لیوان آب دستش رو پرت کرد سمتم.آب یخ بود.لیوان شکسته بود و تکه تکه شد و پیشونیم رو برید و افتاد زمین.تکه های شکسته لیوان غرق خون بودن.شهاب برگشت و سریع با دستمال صورتم رو پاک کرد.ماتش برده بود.دستمال غرق خون شده بود.یه دستمال دیگه برداشت و نگاهی به من انداخت.داشتم اشک میریختم.گفت_تحمل کن تا خون بند بیاد.دستمال رو روی پیشونیم میکشید.از شدت درد لبم رو میگزیدم.انقدر بلند گریه میکردم که برادرای شهاب اومدن.شهاب گفت_بند اومد.دستمال رو برداشت و پیشونیم رو پانسمان کرد.با اخم دراز کشیده بودم و گریه میکردم.شهاب گفت_ببخشید عصبانی بودم خب.بعد گفت-وای.لبت هم بریده.یه دستمال گذاشت روی لبم و با ناراحتی اتاق رو ترک کرد.
دختر کاراته کار...ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال میکنید
برچسب: رمان دختر اتش پسر یخی, نویسنده: بازدید: 34