رمان دختر اتش4

خرید بک لینک
الووو.اقای محترم برا بار دوم میگم یا پول میدی دخترت رو میگیری یا اگه پلیس خبر کنی خبر مرگش رو میگیری.چی میخوای باهاش حرف بزنی؟باشه الان.شهاب در اتاق رو باز کرد و گفت باباته خواهشا درست حرف بزن.گوشی رو گرفتم و با صدای پر از بغض گفتم بابایی.بدووووو نجاتم بده.بابا جون.....به خودم اومدم دیدم شهاب گوشی رو گرفته و با اخم به من خیره شده.گفت_دیوونه.میگم عادی حرف بزن میفهمی دنیرا انقدر اذیت نکن.گفتم_ولم کنین.مگه با پول آزادم میکنین؟؟شما دروغ میگید میدونم.اصلا چرا منو دزدیدین.نشست روی تخت و گفت_دنیرا تو دختر یه قاضی هستی و پدر تو حکم زندان برادرم رو داد.در حالی که برادرم فقط14سال داشت.جرم اون دزدیدن یه سیب زمینی بود.ما فقیر بودیم.من از اون روز این عقده سر دلم موند.با برادرم عهد کردم دختر قاضی رو بدزدم.

گفتم_اون دوتا مرد کی هستن؟؟گفت_برادرام هستن.اونی که زدمش برادر آخریم بود و اون یکی همونی که باهاش عهد کردم.

شهاب رفت و قبل از رفتن گفت_متاسفم.....

گفتم_چرا؟؟چیزی شده؟؟نکنه میخوای من رو بکشی؟؟

سرش رو به نشونه بله تکون داد و جمله قبلی رو تکرار کرد.اشکی روی گونه ام لغزید.گوشی شهاب روی تخت جا مونده بود.برداشتم و شماره پلیس رو گرفتم که شهاب اومد.گوشی رو از دستم کشید بیرون و لیوان آب دستش رو پرت کرد سمتم.آب یخ بود.لیوان شکسته بود و تکه تکه شد و پیشونیم رو برید و افتاد زمین.تکه های شکسته لیوان غرق خون بودن.شهاب برگشت و سریع با دستمال صورتم رو پاک کرد.ماتش برده بود.دستمال غرق خون شده بود.یه دستمال دیگه برداشت و نگاهی به من انداخت.داشتم اشک میریختم.گفت_تحمل کن تا خون بند بیاد.دستمال رو روی پیشونیم میکشید.از شدت درد لبم رو میگزیدم.انقدر بلند گریه میکردم که برادرای شهاب اومدن.شهاب گفت_بند اومد.دستمال رو برداشت و پیشونیم رو پانسمان کرد.با اخم دراز کشیده بودم و گریه میکردم.شهاب گفت_ببخشید عصبانی بودم خب.بعد گفت-وای.لبت هم بریده.یه دستمال گذاشت روی لبم و با ناراحتی اتاق رو ترک کرد.

دختر کاراته کار...

ما را در سایت دختر کاراته کار دنبال می‌کنید

برچسب: رمان دختر اتش پسر یخی, نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 20:27

صفحه بندی